
خلاصه مدیریتی ۶۰ ثانیهای
خوشبینی میتواند در همکاری و رشد آدمها مفید باشد، اما وقتی به قرارداد، نقدینگی، دسترسی، پروژه یا شراکت تعمیم داده شود ممکن است کل کسبوکار را در معرض یک نقطه شکست قرار دهد.
در برخورد با آدمها از اعتماد و فرصت شروع کنید، اما برای پول، قرارداد، امنیت، اعتبار مشتری، دسترسی و پروژهها سناریوی بد، سقف ریسک و نقطه شکست را از قبل تعریف کنید.
هدف بدبین شدن نیست؛ هدف «بدبینی انتخابی» است: حفظ اعتماد در رابطه و همزمان طراحی سیستمی که در روز بد هم بتواند سالم بماند.
من ذاتاً دوست ندارم با بدبینی با آدمها برخورد کنم.
وقتی کسی را استخدام میکنیم، ترجیح میدهم فکر کنم آمده که کار خوبی انجام دهد.
وقتی با مشتری جدیدی شروع به همکاری میکنیم، دوست دارم تصور کنم اگر توافقی کردهایم، به آن پایبند خواهد بود.
وقتی دوستی وارد یک رابطه تجاری با ما میشود، طبیعتاً اعتماد اولیه بیشتری وجود دارد.
وقتی همکارم میگوید کاری را انجام میدهد، ترجیح میدهم لازم نباشد هر روز آن را کنترل کنم.
اما اگر بخواهم تجربه سالهای کاری خودم را بدون تعارف مرور کنم، باید بگویم:
بخش قابل توجهی از بدبینیهایی که امروز دارم، از ابتدا بدبینی نبودهاند؛ نتیجه خوشبینیهای قبلیاند.
اعتمادهایی که جواب ندادهاند.
قولهایی که عملی نشدهاند.
مشتریای که فکر میکردیم حتماً پرداخت خواهد کرد.
همکاری که تصور میکردیم مسئولیتش را تا آخر دنبال میکند.
دوستی که فکر میکردیم چون رابطه خوبی داریم، در معامله هم در روز اختلاف همانطور رفتار خواهد کرد.
یا پروژهای که همه مطمئن بودند «به یک شکلی حل میشود».
بعضیهایشان حل شدند.
بعضیهایشان هم درسهای نسبتاً گرانی شدند.
با این حال، هنوز فکر نمیکنم نتیجه درست این تجربهها این باشد که:
به هیچکس اعتماد نکن.
چون کسبوکار بدون اعتماد تقریباً غیرممکن است.
سؤال مهمتری برای خودم پیدا کردهام:
در کسبوکار کجا باید خوشبین باشیم و کجا وظیفه داریم بدبین باشیم؟
شاید باید به آدمها خوشبین و به سناریوها بدبین باشیم
این تفکیک برای من مهم شده است.
ممکن است به یک نفر اعتماد داشته باشم و در عین حال قرارداد دقیقی با او ببندم.
ممکن است به کارمندم اختیار بدهم و همزمان کنترل داخلی داشته باشم.
ممکن است مشتری بسیار معتبری داشته باشم و برای اعتبارش سقف تعیین کنم.
ممکن است به شریکم اعتماد کامل داشته باشم و درباره شرایط خروج از شراکت هم از روز اول توافق کنیم.
اینها تناقض نیستند.
اعتماد درباره آدمهاست؛ مدیریت ریسک درباره احتمالات.
مشکل از جایی شروع میشود که اعتماد به یک انسان را به این نتیجه تبدیل کنیم که دیگر لازم نیست سناریوی بد را ببینیم.
«ایشان دوست ماست.»
«این مشتری قدیمی است.»
«این نیرو چند سال است با ماست.»
«این تأمینکننده آدم معتبری است.»
ممکن است همه این جملات درست باشند.
اما هیچکدام پاسخ این سؤال نیستند:
اگر چیزی طبق برنامه پیش نرفت، چه میکنیم؟
نیت خوب، تضمین نتیجه خوب نیست
یکی از چیزهایی که با گذشت زمان بیشتر به آن رسیدهام این است که همه مشکلات کسبوکار از آدمهای بد ایجاد نمیشوند.
گاهی آدم خوبی در شرایط بد، تصمیم بدی میگیرد.
مشتری ممکن است واقعاً قصد بدقولی نداشته باشد، اما خودش با بحران نقدینگی مواجه شود.
کارمند ممکن است روز اول واقعاً انگیزه داشته باشد، اما شش ماه بعد شرایطش تغییر کند.
شریک تجاری ممکن است در زمان توافق کاملاً صادق باشد، اما وقتی پای زیان جدی وسط میآید، منافعش تغییر کند.
تأمینکننده ممکن است سالها خوشقول باشد و این بار خودش نتواند کالا را تأمین کند.
حتی خود من هم نمیتوانم با اطمینان بگویم در هر شرایطی دقیقاً همان تصمیمی را خواهم گرفت که امروز تصور میکنم.
بنابراین سیستم خوب نباید فقط برای زمانی طراحی شود که همه آدمها نیت خوبی دارند و همهچیز طبق برنامه پیش میرود.
باید روز بد را هم تحمل کند.
قرارداد را برای روزی بنویسیم که دیگر با هم توافق نداریم
وقتی دو طرف میخواهند قراردادی را شروع کنند، معمولاً در بهترین وضعیت رابطهشان هستند.
هر دو به همکاری امیدوارند.
درباره فرصتها حرف میزنند.
برای شروع عجله دارند.
و دقیقاً در همین زمان است که صحبت درباره سناریوهای منفی کمی ناخوشایند به نظر میرسد.
اگر پرداخت انجام نشد چه؟
اگر کیفیت مورد اختلاف قرار گرفت چه؟
اگر مقررات تغییر کرد چه؟
اگر هزینه پیشبینینشده ایجاد شد چه؟
اگر یکی از طرفین خواست همکاری را تمام کند چه؟
اگر اختلافمان آنقدر جدی شد که دیگر نتوانستیم دوستانه حلش کنیم چه؟
گاهی از مطرح کردن این سؤالها اجتناب میکنیم چون احساس میکنیم نشانه بیاعتمادی است.
تجربه من برعکسش را نشان داده است.
قرارداد دقیق میتواند از رابطه خوب محافظت کند.
قرارداد را برای روزی نمینویسیم که هر دو طرف راضیاند.
برای روزی هم مینویسیم که دیگر درباره اینکه «حق با چه کسی است» توافق نداریم.
درباره پول، خوشبینی باید محدودیت داشته باشد
به نظرم یکی از جاهایی که خوشبینی خیلی سریع میتواند تبدیل به زیان شود، پول است.
«پرداخت میکند.»
«این مشتری همیشه حسابش را صاف کرده.»
«چند روز دیگر پولش میرسد.»
«این دفعه استثناست.»
ممکن است همه درست باشند.
ولی مدیریت نقدینگی را نمیتوان بر پایه «احتمالاً» اداره کرد.
من امروز ترجیح میدهم در مسائل مالی، علاوه بر سناریوی مورد انتظار، سناریوی بد را هم ببینم:
اگر پرداخت ۳۰ روز عقب افتاد چه؟
اگر ۶۰ روز شد چه؟
اگر اصلاً انجام نشد چه؟
اگر همزمان دو مشتری بزرگ تأخیر کردند چه؟
اگر نرخ ارز در فاصله خرید و وصول تغییر جدی کرد چه؟
اگر یک مشتری بخش بزرگی از مطالبات ما را تشکیل داد، چه میزان ریسک پذیرفتهایم؟
در فروش میتوان امیدوار بود؛ در Cash Flow بهتر است محافظهکار بود.
در استخدام، به پتانسیل خوشبین باشیم؛ به شواهد سختگیر
استخدام یکی دیگر از جاهایی است که خوشبینی راحت وارد تصمیم میشود.
مصاحبه خوبی داشتهایم.
فرد باهوش است.
خوشصحبت است.
رزومه خوبی دارد.
از طرف شخص معتبری معرفی شده.
احساس خوبی نسبت به او داریم.
اینها بیارزش نیستند، اما هیچکدام بهتنهایی عملکرد آینده را تضمین نمیکنند.
به نظرم میتوان نسبت به رشد آدمها خوشبین بود، اما تصمیم استخدام، افزایش مسئولیت و دسترسی را مرحلهای کرد.
دوره آزمایشی برای همین است.
سطح دسترسی برای همین است.
تفکیک وظایف برای همین است.
بازخورد و ارزیابی برای همین است.
نه به این دلیل که فرض کنیم کارمند حتماً خطا یا سوءاستفاده خواهد کرد؛ بلکه چون سیستم حرفهای نباید برای درست کار کردن، به بینقص بودن آدمها وابسته باشد.
دوستی، جای Due Diligence را نمیگیرد
این شاید یکی از درسهایی باشد که برای خودم پرهزینهتر بوده است.
وقتی طرف مقابل دوست، آشنا یا فرد مورد اعتمادمان است، بخشی از بررسیهایی را که برای یک غریبه انجام میدادیم کنار میگذاریم.
چون پرسیدن بعضی سؤالها سخت میشود.
نوشتن بعضی تعهدات زیادی رسمی به نظر میرسد.
گرفتن تضمین شاید بیاحترامی برداشت شود.
صحبت درباره شکست همکاری حس خوبی ندارد.
اما رابطه شخصی و رابطه تجاری دو لایه متفاوتاند.
دوستی میتواند دلیل شروع گفتوگو باشد؛ نباید جایگزین بررسی معامله شود.
اتفاقاً شاید در معامله با دوست باید بعضی چیزها را دقیقتر مکتوب کنیم.
چون اگر معامله خراب شود، فقط پول در خطر نیست.
رابطه هم در خطر است.
به پیشبینیها بدبین باشیم
یک حوزه دیگر که فکر میکنم باید آگاهانه کمی بدبین باشیم، برنامهریزی است.
تقریباً همیشه روی کاغذ همهچیز تمیزتر از واقعیت است.
پروژه سه ماهه تمام میشود.
ماشین فلان روز میرسد.
مجوز تا آن تاریخ صادر میشود.
فروش طبق Forecast رشد میکند.
راهاندازی طبق برنامه جلو میرود.
هزینه همان عدد برآوردی میماند.
در واقعیت اما تأخیر، تغییر، خطا، دوبارهکاری و اتفاق غیرمنتظره بخشی از کارند.
برای همین دوست دارم کنار سؤال:
«اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود چه میشود؟»
یک سؤال دیگر هم باشد:
«چه چیزهایی میتوانند باعث شوند این برنامه اشتباه از آب دربیاید؟»
این بدبینی نیست؛ Pre-mortem است.
قبل از شروع فرض کنیم پروژه شکست خورده و از خودمان بپرسیم:
«چه اتفاقهایی احتمالاً باعث این شکست شدهاند؟»
گاهی پاسخ همین سؤال قبل از شروع، چیزی را نشان میدهد که هیجان شروع پروژه اجازه دیدنش را نمیداد.
در امنیت و کنترل داخلی، خوشبینی استراتژی نیست
بعضی حوزهها اساساً جای اعتماد شخصی نیستند.
امنیت اطلاعات.
دسترسیهای مالی.
رمزها.
Backup.
مجوز پرداخت.
اطلاعات مشتریان.
اسناد حساس.
تفکیک وظایف.
در این حوزهها حتی اگر به همه اعضای تیم اعتماد داشته باشیم، باز هم باید کنترل داشته باشیم.
چون کنترل فقط برای جلوگیری از خیانت طراحی نمیشود.
برای خطای انسانی، فراموشی، حساب کاربری هکشده، اشتباه در ارسال، تصمیم عجولانه و حتی محافظت از خود کارکنان هم هست.
اعتماد، جای Access Control را نمیگیرد.
اما بدبینی هم هزینه دارد
تا اینجا ممکن است نتیجه این نوشته این باشد که هرچه بدبینتر باشیم، مدیر بهتری هستیم.
فکر نمیکنم چنین باشد.
مدیری که به هیچکس اعتماد ندارد، سازمانی میسازد که همهچیز باید از خودش عبور کند.
همه را کنترل میکند.
برای هر تصمیم امضا میخواهد.
اختیار نمیدهد.
با هر اشتباه یک قانون جدید میسازد.
اطلاعات را محدود میکند.
و بعد از مدتی تعجب میکند چرا هیچکس مسئولیتپذیر نیست.
اعتماد نکردن هم ریسک دارد.
اگر به آدمهای خوب اختیار ندهیم، احتمالاً آنها را از دست میدهیم.
اگر مشتری خوب را مثل مشتری پرریسک مدیریت کنیم، رابطه را خراب میکنیم.
اگر برای جلوگیری از هر خطای احتمالی کنترل ایجاد کنیم، سازمان را فلج میکنیم.
اگر همیشه Worst Case را ببینیم، ممکن است هیچ سرمایهگذاری، استخدام، توسعه یا تجربه جدیدی انجام ندهیم.
بنابراین هدف، بدبین شدن نیست.
هدف بدبینی انتخابی است.
من امروز کجاها عمداً بدبینترم؟
اگر بخواهم تجربه خودم را به یک چارچوب تبدیل کنم، در این موارد ترجیح میدهم سناریوی بد را جدیتر ببینم:
پول: اگر پرداخت انجام نشد چه؟
قرارداد: اگر رابطه خوب امروز به اختلاف فردا تبدیل شد چه؟
شراکت: اگر منافع دو طرف در آینده همجهت نماند چه؟
استخدام: اگر برداشت اولیهام از فرد اشتباه بود چه؟
دسترسی: اگر خطا یا سوءاستفاده اتفاق افتاد، دامنه آسیب چقدر است؟
مشتری بزرگ: اگر فردا او را از دست دادیم چه؟
تأمینکننده کلیدی: اگر دیگر نتوانست تأمین کند چه؟
پروژه: اگر زمان و هزینه دو برابر برآورد شد چه؟
داده و فناوری: اگر سیستم از دسترس خارج شد یا اطلاعات از بین رفت چه؟
قوانین و محیط کسبوکار: اگر یکی از فرضهای اصلی معامله ناگهان تغییر کرد چه؟
اینها برای من سؤالهای بدبینانه نیستند.
سؤالهای بقا هستند.
شاید مرز درست این باشد
بعد از تجربههای مختلف، امروز سعی میکنم نه خوشبینی را کنار بگذارم و نه بدبینی را تبدیل به شخصیت مدیریتی خودم کنم.
یک تفکیک برایم مفیدتر بوده است:
در مورد توانایی رشد آدمها خوشبین باش.
در مورد نیت آدمها عجولانه قضاوت نکن.
اما در مورد پول، قرارداد، ریسک، امنیت و سناریوهای شکست، سادهلوح نباش.
به آدمها فرصت بده، اما سیستم را به امید آدمها رها نکن.
اعتماد کن، اما نقطه شکست را بشناس.
اختیار بده، اما دامنه اختیار را تعریف کن.
با دوستت معامله کن، اما توافق را بنویس.
به مشتری اعتبار بده، اما بدان اگر پرداخت نکرد چه میشود.
پروژه را با امید شروع کن، اما قبلش شکستش را هم تصور کن.
شاید بلوغ در کسبوکار این نباشد که بعد از چند تجربه بد، دیگر به هیچکس اعتماد نکنیم.
بلوغ شاید این باشد که یاد بگیریم اعتمادمان را طوری طراحی کنیم که برای اثبات شدنش به معجزه نیاز نداشته باشیم و اگر اشتباه بود، کل کسبوکار هزینه آن را نپردازد.
من هنوز ترجیح میدهم در برخورد اول با آدمها خوشبین باشم.
فقط دیگر سعی میکنم سیستمهایم را با همان خوشبینی طراحی نکنم.